وقتی هیچ شوری سهم صدای تو نیست

وقتی از رویای ات به کوچ دیگری افتادم

وقتی نمانده زمین و آسمان نت از نگاه تو

وقتی نداری نمی دانم نمی خواهی

وقتی هدر شدم سکوت و من به احترام ات

وقتی از ذهن ام گذشتی

وقتی از حس ات که نرسیدم نپرسیدی 

 وقتی سرودی نخواندی نساختی با من

وقتی شور و سه گاه ات سکته رفتن ام

وقتی شکستن ام

وقتی نسیتی بودن ات

وقتی که به هیچ نبودن بهانه ای تو

وقتی از کش پنجه های ات هست نه ترانه ای

وای که وای چه می شد از ساز نمی نوشتی !

زمستان ٨٣

چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()

به امید دیدار

چه راهی زده این لحظه به دیدارت

سبزِ سرخِ سپیدِ تازه

آویزه لب چینه تماشا

ماهچراغ ِچشم روشن ات ...

و هوای انتظارم !

بگو

امشب از این گذر می گذری ؟

لذت خنده ی شبانه پنهان می خزد

و بستر نرمِ آرام گرفته ... کوچه ی دیدار

آغوش زده بسته نفس

به نفس نفس ِما

من و

رؤیای خیس گونه ات

خجلت کودکانه و ...

شر شر شوق بعد بوسه ی شرمگین

سقوط ستاره از ساقه ی لب ات

و چکاچک شبنم ِریخته از گلِ تو

ماه پشت ابر ؛

آسمان ... اشک ریز بعد رفتن ات !

به امید دیدار

مه لقای کوچه ی خیال انگیز

به شبی ...

تو و لبِ چینه و دیدار دوباره

و رؤیای سرخ گونه ات

فکر گذرم .

...................

از مجموعه ی در دست چاپ (نامه هایی که به تو نمی رسند)

 

یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()
تگ ها:

اینجا را

چشم روشن ات شبانه میهمان من است

عاشق ..

چه شوری لب ات می شکند  به صدا

حرف همیشه از نت ناب تو کم می آورد

و خود لب لبالب ات از شراب

مستی می شکند

پیک پیک بنوش از این بادیه خون آواره ی پریش ... لب من

که همچنان

دیوار دیوار دار می رسد از دور

و گردن گردن ..

خون و خمیازه .................................................. آویز !

سلام ام را به خس خس آفتاب

به دار مهتابی رو به نور

به سحر بنفشه ها

به کبوتران آزاد هدیه می کنم

و لب ات

              نگاه ات

                           چشمان ات همیشه ازلی

مستواره و سر به بار .

٢١/١٢/٨٧

(ئاکو) 

 

 

یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()
تگ ها:

مجموعه (نامه هایی که به تو نمی رسند) به سلامت از ممیزی گذشت و مجوز چاپ گرفت/به این بهانه شعری از این مجموعه ی در دست چاپ رو خدمت دوستان تقدیم می کنم

به خاطر یک ستاره

 

به خاطر یک ستاره مانده ام

( نگاه انگشت )

راه به راه ... در این پستو به پیشم

به روز روشن پیروز ،

رنگ

           رنگ

                     رنگ دروغ روی خط ریا

با یک همه کلمه چند مشق ساده شاعرنمی شوم

می خواهم برسم برسانم پیغام ستاره به خورشید

گذشت صدای دوره گرد خسته از لحظه با ما

به برگ زد و برداشت برگ کلوم خود

بسته به دسته دسته هشدار شده کتابه ها

نوشته به هاشور قرمز ...

مردود که آمده ام آماده ام

سحر :

نوید رسا داده به من سراب شکنی به وعده

که خوب به شکستن و نشستن

اشاره که نزدیکم ...

شاعر من ...

بگو !

به یک حرفِ انگشت .

پائیز80

(ئاکو)

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()
تگ ها:

مهم است چه کسی به جای من فکر نمی کند

چه چقدر برای من این تصمیم ها ...! حالی می شوام یا نه

اگر از روی قصد به هوای ام پرید و

از پرت گاه به گاهی از گناه ات بگذرام

تازه من نه که خود خودام که برای فکر بعدی ام به تو فکر نمی کنم

تو این روزها بهتر نه بیشتر مرا نمی شناسی !

ساعت ۶ صبح نفس ام بیشتر حس می کند سرما

بیشتر وقتی از آسمان گرم به زمین بخورد بیشتر است

فقط فرق این و آن از همین هوا تا آسمان !

این کجای فکر من است

این کجای فکر فردای من است

این کجای فکر ... ها ... ! حالی می شوام .

بله بله شنبه ها ... امان از شنبه ها

بوق ماشین های چشم دریده مردم بُق کرده کفری ام می کند

کسی اصلن به چپ و راست آیینه ها خودش نگاه نمی کند

از چپ و راست و بالا و پایین ...

شهر پر پارچه های تسلیت و تبریک است

و عشق ... عشق های غرق در صدا و سرما

در دهان و دروازه ها هم هنوز هم بازتر ... !

تاکسی ... !

دربست !

١٨/٠٩/٨٧

 

 

دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()
تگ ها:

دست ام بسته

دست ام پشت دست ات ...

چهارگوشه ی تابوت ام با دو دست ات بگیرام

با من !

به پیش ... بپیچ به چهار گوش ام ...

گرما گرم سوز تب تند تن ات

و لب ات ... باز

داغ

ناب

بر لب ام

آه آه آآآآآآآآّّّه ه ه ه ه ه ه ... بیافرین ام

به شب مرگ !

سیزده ی همین ماه/ئاکو

جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()
تگ ها:

امروز یه شعر کردی میزارم چون به سرزمینی بلند و پاک هدیه ش کرده بودم و با لحظه لحظه های روشنش نفس کشیدم و پابپای دقیقه های تلخ و شیرینش عمر گذروندم و گذشتم و اینکه ... خالا هدیه میشه به نگاهی روشن و ارزشمند و روشنی ستاره ای که همیشه روشنگر لحظات خوشبختی و سربلندیه !

 

گلاویژ

وه هار ئه ر بچود و سه ر نه کیشی

روژان سه وزه وارانیل بی گل وه نی مان

سیه پوش ئاسمان بون

ایرنگه

ت گلاویژ سه ر خوه ش سه وزه نزاریل باخیل بی گلا

هه ناسی بکیش و بنیشنه گیانی گ ...

له بنه مالیل چک و چول کورده وارمان

امجا

دوانی

بی ده نگ و بی نیشان

نیشان ریوشنی سه ر بکیمن

له ی تیه ریک شه ویل سه رده وا .

شه رام به یانی/ئاکو

 

 

سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()
تگ ها:

به دوستی که دزیده سری به نوشته های بنده کشیده و به نوعی نظر گم خود را مهربانه گذاشته و رفته ... و چه خوب شجاعت نقد و نظر ! و اینکه بهتر و ارزشمندتر از شجاعت : ذکر اسم و آدرس خود ...و دوم برداشت و فهم شعر آزاد است یعنی هر کسی از اجتماع و وقایع و حوادث محیطی خود برداشتی دارد و به مقوله ای کنجکاوتر می نگرد و برداشتی کسب می کند ... (شاعر یا غیر شاعر) . !

شعر را باید همه بفهمند : صحیح

کی حرف شاعر را می فهمد ؟ .... درست !

........................

قلمی به ریا ربوده نگاه نگاه ام

واپس هر که به من و تو اعتماد نمی کند ... الفباست !

چند واژه به صدای رسای ام رسیده ؟

چه رسمی شده رسیدن صدای تو به قعر پلمب

زنجیر و قفل و خفگی ...

تازه از حرف های اصلی ام نخوانده ای !

در راهروها ... تلف تقسیم می کنند .

30/08/87

(ئاکو) 

پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()
تگ ها:

این آل برده لال به الافی لاف تو می زند
و با من و تو که به نیمه می رسیم :
بی هم !؟
که از دفتر و دستک دست ات ...
از دست دست ات که می روام از دست رفته ام
رفته دست ات تا ته دست ات به خون ام آغشته !
می نوازشم   زلف و
زلف ات زل زده به دست مرده شور بی مزه
که همیشه یادات مانده شب خاکسپاری مریمی ... تلخ
(با گوش چشم دار و چشم روشن کر)
دختر سه شنبه مرده
یک و چند سال و دو سه خیلی ماه نمی گذرد
از چهلم اش چهلمی اش و
این همه سیاه 
سیاهی سیاهی سیاه
سیاه سیاه سیاهی
و حالا
حالا حالاها
خیلی بیشتر عصرها
بیشتر دوست ات دارم .

ده ام آبان هشتاد و هفت/
(ئاکو)

جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()
تگ ها:

وقتی برای یادات می نویس ام

رعنا

روی این صورت خسته به تو

دست به دست ام که نگذاشتی ...

که گذشتی

که نمی گذاشتی ام بی سکوت

لب و نگاه و

دل ام به تو نوای دلنوازه ام

و یخیدن ام : از آتش لب ات

                                    داغ سینه ات

                                    گرمای تن ات !

و شب های بی مهتاب و

چشم تو و

نم نم اک می ذوب ام و می گیرام شکل ... هوای ات

هی دل و لب سبزه گی ام

به حس حیات ات

خنکای گرم آغوش ات ...

کجایی ... رعنا !

.....................

یازده قبل ظهر آبان هشتاد و هفت/ئاکو

جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط شهرام بیانی نظرات ()
تگ ها: